چهارشنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۹۰

یا با ما یا بر ما

یه چند وقتی بود که مشغله‌ها بهم اجازه نمیدادن که بیام و پستی بنویسم و اساساً خیلی هم توی نت نبودم ولی یه اتفاقی باعث شد که احساس وظیفه کنم و بیام یه چند کلامی اینجا درباره یه موضوع مهم بنویسم.

قضیه از اونجا نشأت می‌گیره که چند روز پیش داشتم با یکی از دوستان همجنسگرا گفتگو میکردم و اون از یه پدیده صحبت کرد بنام «لیست سیاه» یا Black List و میگفت که مثلاً فلان شخص بخاطر اینکه از من خوشش نمیاد منو تحریم کرده و از بقیه همجنسگراها هم خواسته که با من ملاقات و ارتباط نداشته باشند.

حالا من میخواستم بگم که دوستان عزیزی که از این اخلاق‌ها دارید، قضیه شما شده مثل اون بابایی که توی ده راهش نمیدادن و سراغ کدخدا را میگرفت. شما خودتون توی این جامعه هیچ جایگاهی ندارید و از کمترین حقوق شهروندی محرومید و حالا واسه خودتون حکومت راه‌انداختید؟؟؟ دیگران را تحریم میکنید؟ احکام تعزیر و قصاص صادر میکنید؟
بنظرم خیلی بهتر بود اگر بجای این کارهای بچه‌گانه میومدید و برای مشکلاتتون راه‌حل پیدا می‌کردید.
فکر میکنم مشکل اصلی همجنسگراهای ایران هموفوبیا نیست، بلکه مشکلشون قبل از همه‌چیز اینه که تکلیفشون با خودشون روشن نیست و نمیدونن که برای دفاع از حقشون باید چکار کنند.

دوستان قهر کردن و بلک‌لیست کردن کار بچه‌هاست. در شأن شما نیست. نکنید از این کارها. بیاید و دوست باشید باهم.

شنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۹۰

رابطه‌یابی

فکر میکنم اگر از یه همجنسگرا بپرسیم که چطوری توی ایران بقیه دوستان همجنسگرات را پیدا میکنی؟ خیلی سرراست دو سه تا راه را عنوان میکنه.
معمولاً همجنسگراهای ایرانی یا از طریق منجم و یا از طریق چت‌روم‌های یاهو با هم آشنا میشن و عموماً با هم قرار میذارن. البته شاید یک در میلیون از جمع‌های دوستانه و سربازخانه و خوابگاه دانشجویی و اینجور جاها و با روابط بچه‌گانه هم دو نفر همجنسگرا به هم برسند ولی بدون شک عملی‌ترین راه‌ها همون‌ دوتاست. حالا بماند که توی شهری مثل تهران میشه توی بعضی پارک‌ها هم عرضه سنتی همجنسگراها را داشت، ولی اجازه بدین به راه‌هایی توجه کنیم که هرکی توی بیابون و دهات دور افتاده هم بتونه ازش استفاده کنه.
آهان، داشت یادم میرفت، جدیداً فیسبوک هم اضافه شده. البته جدید جدید هم نیست ولی به قدمت اون دوتا نیست.
حس میکنم دیگه کسی نیست که ندونه توی این سه روش دوست‌یابی بالا، فرآیند تبدیل شده به انجام یه سری پروتکل‌ها. همه چیز قانون داره واسه خودش. اینکه از کجا شروع کنی و به کجا ختم کنی همش بصورت قدم به قدم تعریف شده. 
غالباً اول یه آی‌دی درست میکنی با یک اسم جلف، مردونه، احساسی، باکلاس، سانتی‌مانتال، آناتومیک و یا حتی فیزیولوژیک (هرکدوم بسته به اون چیزهایی که بیشتر براتون توی دوستی و رابطه مهمه، چه میدونم فلان‌جات چقدره یا چقدر طول میکشه تا ارضا بشی)، بعد هم یه چند تا عکس یا کلیپ و یه مقداری صبر و تحمل تا بقول انگلیسی‌ها شکار کنید.

همجنسگراها دیگه براشون مهم نیست که چی هستن. اونی که مهمه اینه که زودتر یا فروکنن و یا فرو بشن در (To Blow or to be Drilled in).
القصه این دنیای مجازی به اونها کمک کرده تا در کمترین فرصت و عموماً بدور از چشم برادران ارزشی همدیگر را در آغوش بگیرند و در دلشان به ریش همه بخندند که چه حالی داد و همانجا یا برای قرارهای بعد تصمیم می‌گیرند و یا به امید آنهایی که آن بیرونند شب را آسوده می‌خوابند که فردا روز از نو و روزی از نو!!
حالا توی تمام این پروسه چند دقیقه اینور و اونور چقدر تأثیر داره نمیدونم ولی حس میکنم همه یه جورایی عجله دارن. از هر ۱۰ نفر که توی چت‌روم یاهو باهات چت میکنن، ۷ نفرشون که کلاً سلام نمیکنن و میرن سر اصل مطلب که میدی یا میکنی؟ بعد تو اولش یه کمی ناراحت میشی و میای خودت را جمع و جور میکنی که یه جواب باکلاس بدی، میگی پوز من فلانه! طرف هم نمیفهمه، اونوقت این حس بهت دست میده که طرف احتملاً توی سوم راهنمایی درجا زده وگرنه هر خری دیگه این روزها تی و بی و وی را میدونه چیه، همونجاست که حس بدی بهت دست میده وقتی فکر میکنی این بابا میره پیش دوستاش سر زمین موقع بیل زدن میگه که جاتون خالی ما رفتیم دیشب یه مهندس را کردیم. آی چقدر میسوزی!!
بعد سعی میکنی ببینی توی شهر شما هستن یا نه!! میبینی طرف مثلاً تهرانه. میگی خوب اینجوری که نمیشه، خیلی دوریم. میگه خوب من میام اونجا. میگی مگه هفته‌ای یا ماهی چند بار میتونی بیای مسافرت. میگه خوب سی‌تو‌سی. اون‌موقع است که متوجه میشی طرف اصلاً توی این باغ‌ها نیست و الآن فقط حشرش بالا زده، می‌گی لامصب من دنبال دوستم. دلم گرفته. می‌خوام با یه گی فقط حرف بزنم. دوست دارم بریم درد دلمون را بهم بگیم. اصلاً دلیل نداره که با هم سکس کنیم. شاید اگه یه روزی با یکی از دوستای هم احساس متوجه شدیم که به هم میخوریم بعدش بریم با هم. 
بعضیاشون شروع میکنن به سکس چت و سعی میکنن همه ماوقع را توضیح بدن که تو حالت بهم میخوره و ایگنور میکنی. و هنوز حس میکنی که چقدر تنهایی.
و چقدر افرادی که سعی میکنن توی روم‌ها برات عکس و فایل بفرستن که تو همشون رو دینای میکنی. تنها خوشحالیت اینه که گهگاهی بعضیا سعی میکنن تو را بوت کنن و چون نمیدونن که تو خیلی خفنی و به این سادگیا بوت نمیشی براشون بیلاخ میفرستی و توی دلت خوشحالی که بهشون آلت زدی، ولی چه فایده که اونها احمق‌تر از اینن که حس هموفوبیاشون را لااقل توی فضای مجازی کنار بذارن.

منجم و فیسبوک هم که هرکدام مثنوی هفتاد من کاغذه تا بخوای بگی چی به چیه. این دوتای اخیر عموماً پر است از آدم‌های اعصاب ندار و نارو خورده و تی‌تیش مامانی که دائم کارشون یا عکس گرفتن از اعضا و جوارحشون و آپلودکردنشه و یا شیر کردن عکس‌ها و کلیپ‌های سکسی. فارغ از اینکه شاید بدن گی‌ها سه قسمت باشد و نه یک قسمت. خیلی از این دوستان فراموش کرده‌اند که غیر از یک‌سوم میانی بدن گی‌ها دو تا یک‌سوم دیگه هم هست که داره فراموش میشه. حس میکنم مغز و قلب ماها توی یک‌سوم میانیمون نیست، هست؟؟

من اگر همجنسگرا نبودم که ابداً برای پیدا کردن دوستانم دنبال چت‌روم‌های یاهو و منجم و فیسبوک نمیرفتم. همینجوریش توی فیسبوک نزدیک ۵۰۰ نفر دوست دارم که همشون را توی دنیای واقعی ملاقات کردم و حداقل شماره تلفن ۲۰۰ تاشون را توی دنیای واقعی دارم که اقلاً با ۱۰۰ نفرشون نون و نمک خوردم و شاید ۳۰ نفرشون دوستای صمیمیم باشن و باید ماهی یک بار یه ارتباطی دوستانه یا کاری با اونها داشته باشم. حالا چی شده که اینقدر از این فضای سایبری مینالم؟؟ بخاطر اینه که اگه برادران ارزشی اینقدر همجنسگرایی را زیرزمینی نمیکردن من میتونستم توی دنیای واقعی هم دوستای همجنسگرای درست و حسابی پیدا کنم و باهاشون ملاقات دوستانه داشته باشم. توی اون ۵۰۰ نفر دوستای فیسبوکیم طبق روش‌های آماراحتمالاتی باید بین ۱۰ تا ۵۰ نفر همجنسگرا یا دوجنسگرا وجود داشته باشه که دیگه من مجبور نباشم درددلم را ببرم پیش اون بابایی که تا پنجم ابتدایی بیشتر کشش نداشته و الان فقط میدونه دنبال یه سوراخه که یه چیزی را بدون کاندوم توش فرو کنه. راستی اصلاً کاندوم چیه؟ تاپ چیه؟ بات چیه؟
خدا لعنت کنه این برادران ارزشی را که غیر از دردسر برای ما ندارن. همین الآنش که بلاگر را فیلتر کردن، باز هم من میام و مینویسم، فقط دردسرم بیشتر شده. خدا همشون را جزای خیر دهاد.

البته یه روش ارتباط همجنسگراها را نگه داشتم تا جدا راجع بهش توضیح بدم. چون فکر میکنم یه تقدس خاصی داره و نباید با کثافت بقیه قاطی بشه. این روشی که دوستش دارم وبلاگ‌نویسیه. راستش تنها جایی که راحت هستی و دوستات همونایین که حرفات را با حوصله میخونن و نظر میدن و درکت میکنن همون فضای وبلاگیه.
درواقع اون بابایی که بجای سلام میگه «از عقب میدی؟» اصلاً حوصلش نمیکشه که بیاد و وبلاگ بخونه. اصلاً طرف سوادش در اون حدی نیست که بتونه بخونه. خیلی هنرکنه بره یاد بگیره که سلام کردن از ادبه. 
خوبی وبلاگ اینه که هرکی از تیریپت یا از حرفات خوشش نمیاد دنبال نمیکنه. خوبی وبلاگ اینه که اونهایی که درد همو میفهمن میتونن همدیگه را پیدا کنن. تنها مشکلی که وبلاگ داره اینه که هنوز وبلاگ نویسی همجنسگرایی توی شهرهای کوچیک و دره‌دهات‌ها رواج پیدا نکرده. به امید روزی که بدون اینها هم بشه بگم همجنسگرا هستم.

جمعه، فروردین ۱۹، ۱۳۹۰

کرامت خدا

امروز یکی از دوستان از من پرسید: حالا واقعاً گی هستی؟؟
گفتم: آره. چطور مگه؟
برگشت گفت: خاک تو سرت // خدا اونقدر به انسان کرامت داده که زن را براش آفریده، برات متأسفم
من هم حقیقتش بهم بر خورد. گفتم: جدی می‌گی که برام متأسفی؟ نکنه خودت را فرستاده خدا میدونی. از کجا میدونی که گی‌ها هم از زیبایی‌های خلقت نیستن. اگه میخوای من را قانع کنی دلایل احساسی برام نیار، من مدتهاست که فقط دنبال دلایل منطقی هستم مثلاً اینکه شاعر گفته «کیر را از بهر کون گرد و مدور ساختند ... گر برای کس بدش همچون تبر می‌ساختند» خیلی برای من منطقی‌تر از اون حرف توئه که میگی گی‌ها بخاطر خدا و کرامت انسانی محکومند.

چهارشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۹

زیبایی طبیعت ۱

یه مدتیه که دوست دارم درباره یه موضوع تلخ یه چیز بنویسم
چیزی که البته به نظر من در عین تلخی خیلی هم زیباست
مدتهاست که میخوام راجع به خودکشی چیزهایی بگم که شاید عده ی کمی از این جهت بهش نگاه کرده باشن
راستش چند باری از دوستان مختلف شنیده بودم که قصد خودکشی دارن ولی به دلایلی تا حالا خودکشی نکردن، حالا این دلیل میتونه ترس از مرگ و دردآور بودن اون باشه یا به دلایل اعتقادی و یا بخاطر خانواده؛ مثلاً بخاطر مادر که نمیتونه مرگ فرزندش را تحمل کنه

ولی از اینها که بگذریم و بریم سر اصل مطلب
فعلاً حال ندارم
شاید بعداً بقیه مطلب را بنویسم، اگه صحبتی دارین بگین که توی مطلب اصلی منعکس کنم

جمعه، آذر ۱۲، ۱۳۸۹

کاش تموم بشه

واقعاً حالم بده
خیلی خیلی حالم بده
چشمام خیس اشکه که دارم مینویسم
دیگه طاقتم سر اومد
مگه دست خودم بود که همجنسگرا بشم؟؟
چرا هیشکی درکم نمیکنه؟
چقدر بهم تیکه میپرونید؟
حالا که تیکه میپرونید دیگه چرا دلم را میشکنید
نمیدونم چرا عاشق هر ابلهی که میشم دگرجنسگرا از آب در میاد

اصلاً شما به گور خودتون خندیدین که از ما همجنسگراها تقلید میکنید
اصلاً شما غلط میکنید که کنار من میخوابید
میشه دیگه بس کنید؟
حالم از این جامعه به هم میخوره

میخواستم بگم حالم از خودم هم بهم میخوره که دیدم، نه، من که گناهی نکردم
از این به بعد با هیچ پسری دوست نمیشم مگه اینکه مطمئن بشم همجنسگراست
اینطوری بهتره
دیگه مورد تمسخر واقع نمیشم

سه‌شنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۹

ازدواج به سبک ایرانی 2

بعد از نوشتن پست "ازدواج به سبک ایرانی" لازم دیدم یه کمی توضیحات اضافه کنم.
راستش فکر میکنم توی ما همجنسگراها هم مثل دگرجنسگراها یه عده هستن که به ازدواج اعتقاد دارن! یعنی یه جورایی دوست دارن یه عشقی داشته باشن که فقط مال خودشون باشه و فقط به اون تعلق خاطر داشته باشن.
یه چیزی که در این میون آزار دهنده بنظر میرسه اینه که توی ایران، یه عده دگرجنسگرا وجود دارن که ازدواج را حق مسلم خودشون میدونن و اصلاً به احساسات ما همجنسگراها اهمیت نمیدن.
اگر من الآن توی ایران ازدواج کنم، اولاً باید به هزار جور ترفند متوسل بشم تا ازدواجم از دید دگرجنسگراها پنهان بمونه و ثانیاً شاید خیلی از آزادی های عمل را توی زندگی از دست بدم. مثلاً شاید من بخوام برای ادامه تحصیل از ایران برم. اولین وظیفه ای که دارم اینه که یه فکری برای همسرم بکنم. نه اون میتونه تنها زندگی کنه و نه من میتونم بدون اون نفس بکشم!
بنظرم این یه حسی از کیفیت ازدواج به دست میده! ولی آیا من الآن میتونم چنین مسئولیتی را قبول کنم؟ یعنی آیا میتونم هزینه زندگی دو نفر را توی مثلاً کانادا تأمین کنم؟؟ یا بهتره بگم آیا خواهیم تونست هزینه زندگی هردومون را در اونجا تأمین کنیم؟
از طرفی هم اگر بخوایم توی ایران بمونیم، با این وضعی که دوستان دگرجنسگرا درست کردن، من نه میتونم ادامه تحصیل بدم و نه میتونم با عشقم از زندگی لذت ببرم. یه زندگی سگی! که اون هم به نوعی سخته. بخصوص اگه بخوای مثلاً برای دوستان و آشنایان وانمود کنی که این آقاهه که باهات زندگی میکنه یکی از رفقای کاری یا دانشگاهیته و توی عمرت همیشه فاصله مطمئنه نیم متر را  باهاش رعایت کردی و میکنی و خواهی کرد. :دی
فکرشو که میکنم هم حالم به هم میخوره.
هرچند اگر من مثلاً برم کانادا میتونم اونجا بصورت رسمی ازدواج کنم، ولی الآن که توی ایران هستم. فعلاً که معلوم نیست تا کی ایران هستم. نباید یه فکری برای الآن بکنم؟

ازدواج به سبک ایرانی

چند روزیه برگشتم به ایران
داشتم با خودم فکر میکردم که کاری نبوده که بخوام و نتونم انجام بدم، حالا دیر یا زودش بماند، ولی الآن یه مسأله پیچیده برام پیش اومده!! آیا درسته که ایران ازدواج کنم؟؟ یا بهتره که بذارم و برم یه کشور درست و حسابی و اونجا با یکی که دوستش دارم ازدواج کنم؟!
بنظرم میرسه که اگر بخوام ایران ازدواج کنم و حسابی طالب باشم، میتونم یکی را پیدا کنم، ولی آیا این کار درسته؟؟
هنوز نمیدونم. شک دارم!

دوشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۹

یک راه اساسی برای افزایش اوج لذت جنسی

شاید بسیاری از دوستان همجنسگرا در هنگام انجام رابطه جنسی با شریک خود به این مسأله برخورد کرده باشند که یکی از طرفین به اوج لذت جنسی خود نمیرسد. از این مهمتر آن است که بعلت اینکه بسیاری از همجنسگراها (بالاخص در ایران) راه های درست و نکات ظریف برقراری ارتباط جنسی را نمی‏دانند شاید نتوانند از رابطه خود کمال لذت را بدست بیاورند.
حال مسأله به این شکل مطرح میشود که آیا راه حلی برای این دسته از افراد وجود دارد؟؟
پاسخ این است که آری
باید.....

جمعه، مهر ۱۶، ۱۳۸۹

عشق افلاطونی 2

توی پست قبلی، یعنی "عشق افلاطونی" یه توضیحاتی راجع به عشق افلاطونی و عشق غیر افلاطونی داده بودم که به معنی کلمه گمراه کننده و نادرست بود. چطوری بگم؟ فکر میکنم که همه چیز، از دکتر آرش نراقی تا تلویزیون بی.بی.سی و امثالهم دست به دست هم داده بودند که من دچار سوء برداشت از عشق افلاطونی بشم!

"عشق افلاطونی" یعنی عشقی که در اون رابطه جنسی مطرح نباشه! یه جورایی عشق فقط بخاطر خدا، یه چیزی شبیه عشق پدر و مادر به فرزندان.

من البته معذرت خواهی میکنم و شما هم اگر مطابق با پست Forgive and Forget قسمت دوم، من را ببخشید(البته فراموش نکنید) به تقوا نزدیکتر است! :دی
اصلاً نمیدونم چرا بدون حتی یک نگاه به دیکشنری و یا ویکیپدیا یه همچین برداشتی درباره عشق افلاطونی کرده بودم، ولی سعی میکنم که من بعد دقت بیشتری به خرج بدم!
ولی با همه ی این اوصاف، تأکید میکنم که حتماً مقاله دکتر آرش نراقی با عنوان "اقلیت‏های جنسی" را بخونید. خیلی خوبه!
ضمناً در آخر از "پرشین جی لوگز" و "مهرداد" تشکر میکنم بخاطر کمکی که به من رسوندن و من را متوجه اشتباهم کردند!!
:دی  :)

عشق افلاطونی

این روزها خیلی مد شده که از واژه های "عشق افلاطونی" یا "عشق غیر افلاطونی" توی گفتگوهای روزمره استفاده بشه! بخصوص توی رسانه هایی مانند بی.بی.سی. فارسی از این دو عبارت زیاد استفاده میکنند.
تا حالا با خودتون فکر کردین که این عبارات از کجا اومده و چرا؟؟
خوب من یه زمانی (حدود 2 ماه پیش) یه پستی توی وبلاگم نوشتم با عنوان "اقلیت های جنسی" که در اون یه مقاله از دکتر آرش نراقی درباره توجیه منطقی و عقلی همجنسگرایی را برای مطالعه پیشنهاد داده بودم و گفته بودم که خوندنش برای همه ی همجنسگراها واجب عینی و برای الباقی خلایق مستحب مؤکده!!
حالا اگر اون را خونده باشید میدونید که عشق افلاطونی یعنی چی؟!
بگذارید فرض کنیم که اون مقاله را نخوندین (که البته امیدوارم هرچه زودتر دانلودش کنید و با حوصله همش را مطالعه کنید)، پس بر خود فرض میدانم که براتون از عشق افلاطونی بگم.
جونم براتون بگه که توی اون قدیما، توی یه کشوری به نام یونان باستان، ملتی زندگی میکردن که در بینشون بعضی ها فکر میکردن میتونن با تفکر و منطق، دلیل همه چیز را پیدا کنند!
یکیشون مثلاً همین افلاطون بود. در تاریخ قبل از اون و بعدش هم افرادی بودن که با منطق سعی در توجیه عشق بین یک مرد و یک زن داشتند. ولی بنظر یکی از موفق ترین توجیهات همانی بود که افلاطون ارائه داد. همانی که شاید علمای اسلامی هم توی کتابهاشون و بحثهاشون مطرح میکنن.
لب کلام این بود که هدف غایی از خلقت انسان و دستگاه تناسلیش، انجام اعمال کثیفی مثل نزدیکی از پشت، مجامعت النفس (ج.ل.ق.) و یا عمل شنیع مجامعت با همجنس نیست، پس چون اینها هدف غایی خلقت آلت تناسلی نیست و حتی حیوانات هم بر این نکته واقفند، از نظر افلاطون ارتکاب به عمل بی‏شرمانه و پست هم‏جنس‏بازی، کاری مذموم و ناپسند بود.
خلاصه اینکه چون افلاطون بصورت عقلی عشق بین زن و مرد را قبول کرده بود و توانسته بود عشق بین همجنس‏ها و یا عشق به حیوانات و اینجور چیزها را با منطق مردود و باطل اعلام کنه، به احترام آن بزرگوار، به عشق بین زن و مرد نام "عشق افلاطونی" را اطلاق کردند و چون افلاطون همجنسبازی را قبول نداشت و البته با پیشرفت علم و تکنولوژی و زمانی که عقل بشر کاملتر شد، لغت "عشق غیر افلاطونی" را برای سایر انواع عشق (یعنی عشق میان همجنس‏گراها) بکار بردند. باید تذکر بدهم که چون این لغت یه مقداری همچین دهن پرکنه، کاربردش در افواه عموم بتدریج فراگیر شد.

در آخر تأکید میکنم که مقاله دکتر آرش نراقی درباره اقلیت‏های جنسی را حتماً بخونید. منتظر هستم ببینم ازش چی متوجه شدین!؟

پنجشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۹

ما واقعاً چی میخوایم؟

توی پست قبلیم، یعنی "من هم میخوام" یه کمی از تنهایی گفته بودم و از اینکه توی رختخواب سخته با عشقت بخوای انگلیسی صحبت کنی!
از قضا دوست ظریفی (بعلت اینکه بچه‏ی خوبیه، لینک وبلاگش را بهتون نمیدم :دی) برای ما کامنت گذاشته بود که :
اگه مشکلت فقط رختخوابه(توی پستت بیشتر از اینکه شب کسی رو نداری و اینا حرف زدی) مشکلی نیست که ، س.. یه زبان بین المللیه! همه میفهمنش.لازم نیست هم زبون باشین
خوب راستش منظورم این بود که شما اگه بخوای توی رختخواب حست را با زبان انگلیسی به عشقت منتقل کنی، مخصوصاً اگر اون هم انگلیسی زبان نباشه، شاید نتونی حق مطلب را ادا کنی! شاید خیلی سخت باشه بخواید همدیگه را عمیقاً درک کنید.
مثال میزنم:
مثلاً توی فارسی اگر یکی بهمون بگه چطوری عزیزم؟! (البته با لحن مناسب) ممکنه قند توی دل ما آب بشه، ممکنه خدای ناکرده همینجوری هم به ارگاسم برسیم، چه رسد به ادامه کار، ولی اگر یکی به هر شکلی هم به ما بگه How are you darling شاید به هیچ وجه حسی جز درک معنی جمله بهمون دست نده! چون ما عموماً توی درک عمق معانی یک زبان خارجی تبحر زبان مادریمون را نداریم! 
اینجا توی عراق جملاتی مثل "اشلونک؟" یا "اشلون صحتک؟" هست که به معنی "چطور هستی؟" و "احوالت چطوره؟" هستن، ولی موقع صحبت با یه عراقی، هیچکدوم از این جملات اون حس معادل فارسیشون را به من نمیده، با وجود اینکه میدونم که کاربرد اونها در زبان عراقی عین کاربردشون توی فارسیه!
همین مسأله توی خیلی از جملات دیگه هم وجود داره!
حتی جالبه که آدم های عراقی اگه باهاشون به لهجه خودشون صحبت کنی خیلی بیشتر حال میکنن تا اینکه یه سری کلمات را دست و پا شکسته ادا کنی! بنظرم همین هم درمورد ما ایرانیها صادقه! مثلاً وقتی یه کارگر عراقی به من میگه "قربانت مهندس!" من خیلی خرکیف میشم، یا وقتی میگه "مهندس، چطوری؟"

بگذریم از اینها!! این پست را من البته با یه هدف دیگه شروع کردم. راستش کامنت این دوستمون کمی منو به فکر فرو برد که آخه چرا ما همجنسگراها هم نمیدونیم دنبال چی هستیم؟! اگه ما خودمون ندونیم چی میخوایم، دگرجنسگراها راجع به ما چی فکر میکنن؟؟!!
راستش من نیاز به عمل جنسی را نفی نمیکنم ولی بنظرم شخص بنده هدف اصلیم از بدنبال عشق همجنس بودن، فقط ارضای غریزه جنسی نیست.بنظر من اگر شب در آغوش عشقت بخوابی لذتش از خود عمل جنسی بیشتره! آدم احساس آرامش بهش دست میده وقتی گرمای بدن عشقش را به مدت طولانی در کنارش حس میکنه. اصلاً وقتی در کنار عشقت خوابیدی، بوی بدنش تو رو مست میکنه (البته منظورم بوی خاص بدن هر شخصه، ذهنتون به جاهای بد نره! :دی)
راستی باید تذکر بدم که اینها که گفتم علایق و سلایق منه، شاید یک همجنسگرای دیگه اصلاً اینطوری فکر نکنه، کما اینکه در بین دگرجنسگراها هم سلایق بسیار متنوعه! البته من به این اعتقاداتم پایبندم و برای همین هم دنبال یک عشق پایدارم که بر اساس تفاهم و همخوانی بنا بشه! دوست دارم طرفم را خوب بشناسم و بعد باهاش زندگی کنم، نه اینکه برای شناختش سریع برم سراغ ترای! چطوری بگم؟! بنظرم ترای هم قسمتی از مراحل شناخته ولی باید قبلش طرفت را با معیارهای مناسب بسنجی تا مطمئن بشی که در کنارش آروم میگیری. من دوست دارم بجای همخوابگی با افراد زیاد در زمان‏های کوتاه، با یک نفر برای زمانی طولانی باشم. چقدر فلسفی شد؟!

راستش من یه مدتی با یه روانشناس صحبت داشتم. خیلی آدم واردی بود! ولی وقتی فهمید من همجنسگرا هستم یه لغزش تکنیکی کرد، البته حق هم داشت چون توی ایران متخصص همجنسگراها خیلی خیلی کم هست.
یه دفعه داشتیم درمورد اینکه توی ایران چوب توی پاچه همجنسگراها میکنن و اینکه من آزاد نیستم تا عشقم را انتخاب کنم صحبت میکردیم که اون بهم گفت: میتونی برای زندگی توی ایران با یه خانم ازدواج کنی و اگه حین همخوابگی ارضا نشدی میتونی ج.ل.ق. بزنی! :))
حرفش ابتدا برام مسخره و خنده دار بنظر رسید، ولی الآن که فکرش را میکنم میبینم این حرف از یه واقعیت تلخ نشأت میگیره و اون اینه که دگرجنسگراها فکر میکنن ما همجنسگراها، هدفمون از مطرح کردن عشق به همجنس فقط دستیابی به موقعیت یه عمل جنسی با لذت بیشتره! درصورتی که برای من اصلاً اینطوری نیست. من اصالتاً فقط عاشق افرادی از جنس خودم میشم و حتی از اینکه با عشقم توی رستوران شام بخوریم، یا با هم پشت تلفن لاس بزنیم، یا با هم بریم گردش و یا در کنار هم  (البته با لباس و حفظ شئونات اسلامی و نیز رعایت فاصله مطمئنه 2 میلیمتر از همدیگر) بخوابیم هم لذت جنسی میبرم!
این چیزها برای من با یه عشق از جماعت نسوان حاصل نمیشه!
پس فراموش نکنید که عمل جنسی توی زندگی مهمترین چیز نیست، خیلی چیزهای دیگه هم هست که به زیبایی و شیرینی زندگی کمک میکنن. اگه هدف من از ازدواج (با همجنس) فقط رسیدن به ارگاسم  بود، شاید راه حل اون دکتر روانشناس و یا پیشنهاد این دوستمون که میگفت  زبان رابطه جنسی یه زبان بین المللی و همه میفهمنش، به کار من میومد.... ولی حیف که من انسان دیگری هستم..... حیف!!!
بنظرتون من توی این دنیا تک افتادم یا بین شما هم افرادی هستن که دیدشون نسبت به عشق و عمل جنسی شبیه من باشه! :دی ......

چهارشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۹

من هم میخوام

امشب داشتم پست روزهای خوب دوستان عزیز، نقطه چین ها را میخوندم!
اولاً خوشحال شدم که این دو تا کبوتر عاشق اینقدر خوب تونستن با مشکلات کنار بیان و یه زندگی  دوست داشتنی واسه خودشون بسازن! امیدوارم همیشه خوش باشن.
ولی خوب یه لحظه احساس تنهایی بر من مستولی شد! آخه من هنوز تنهام و عشقی ندارم که شب در کنارش آروم بگیرم!
یکی از مشکلات من اینه که خیلی کم ایران میام و توی این کشور عراق هم که هستم وضع همجنسگراها بدتر از ایرانه!
البته اگه وضع همجنسگراها توی عراق بهتر از ایران بود، باز هم نمیتونستم به عشق برسم، چون فکر میکنم توی یه زندگی عاشقانه، اولین فاکتور اینه که زبون همدیگه را بفهمیم، و خوب من هنوز هم توی فهمیدن عراقی مشکل دارم. با انگلیسی هم نمیشه شب را به رختخواب رفت، چون اون موقع هردومون نمیفهمیم طرف مقابل چی میگه؟!
کاش ما هم از تنهایی در بیایم!
:دی

سه‌شنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۹

Forgive and Forget قسمت دوم

در مورد این پست باید بگم که اگه نمیدونید Forgive and Forget یعنی چی، بهتره که به پست مرتبط قبلی من یعنی "Forgive and Forget قسمت اول" مراجعه کنید.
خوب این اصطلاح من یه جورایی به نظر سنجی اخیر وبلاگم ربط داشت. توی نظرسنجی پرسیده بودم که:

اگر یک نفر فقط برای ارضای غریزه جنسی ، با کسی رابطه جنسی داشته باشد، نظرتان چیست؟

و البته جوابها به شکل زیر بود:

30% گفته بودن که رابطه جنسی بدون عشق محکوم است

13% گفته بودند که خوب غریزه جنسی باید ارضا شود

3% گفته بودند بسیار خوب است

و 53% گفته بودند به ما ربطی ندارد

خوب من در واقع از طرح این نظرسنجی قصد داشتم که اولاً متوجه بشم چند درصد از دوستان (همجنسگرا یا غیر همجنسگرا) به بحث نیاز جنسی بعنوان یک امر مقدس یا امثالهم نگاه میکنند و چند درصد اون را بعنوان یک واقعیت طبیعت پذیرفته اند.

در ثانی جدای از اینکه طراحی پرسشنامه من درست بود یا خیر، میخواستم فرصتی پیش بیاید که درباره جمله Forgive and Forget و کاربرد آن در زندگی همجنسگراها توضیح بدهم.

در قدیم الایام در بین مردم انگلیس رسم بود که اگر از کسی خبط و خطایی سر میزد، دیگران سعی میکردند او را ببخشند و کارش را فراموش کنند، یا به نحوی به جمله Forgive and Forget عمل کنند.

کم کم کار بجایی رسید که متوجه شدند اگر یک نفر یک بار سر شما کلاه گذاشت این اشکال از اوست و اگر دو بار سر شما کلاه گذاشت مشکل از شما است.

خوب راه حل چه بود؟؟؟

راه حلی که انگلیسیها انتخاب کردند بگونه ای اصلاح جمله F&F یا همان Forgive and Forget بود. به این صورت که اگر خطایی از کسی سر میزد به او میگفتند:

I will forgive you, but I wont forget you

یعنی یه جورایی به طرف حالی میکردند که فراموش کردن گذشته به معنی نادیده گرفتن یک سری از واقعیت هاست و همینطور به معنی از یاد بردن گدشته ای است که خواه نا خواه آینده بر آن بنا میشود. ولی خوب در عین حال فراموش نکردن عمل نادرست یک خاطی خللی در بخشیدن فرد خاطی وارد نمیکند.پس شروع کردند و هر چیزی را ثبت کردند و این شد که الآن هرکاری میکنند، میدانند از کجا آب میخورد. میدانند که فلان شخص یا فلان اتفاق کی و به چه دلیلی بر منافعشون تأثیر داشته!

حالا این چه ربطی به نظرسنجی داشت؟؟؟

منظورم این بود که بدون درنظر گرفتن اینکه در عمل با یک فردی که صرفاً بخاطر ارضای غریزه جنسی به سراغ عمل جنسی رفته چه میکنیم، میشود نظر داد که این کار خوب است، بد است و یا بالذات نه خوب است و نه بد!

منظورم این است که از خودتان پرسیده اید چرا اکثر ما ایرانیها همیشه در مورد موضوعات مهم، بجای ابراز نظر، میگیم به ما ربطی نداره؟؟؟! آخه چرا به ما ربطی نداره؟ اتفاقاً خیلی هم ربط داره. ما موظفیم که بفهمیم کار درست چیه و معیار درستی چیه! اولین قدم هم اینه که توی یه نظرسنجی احساس واقعی را ابراز کنیم، نه اینکه چون دوست داریم دیگران کاری به کارمون نداشته باشن، ما هم از ابراز نظر امتناع کنیم و با یه تیریپ روشنفکرانه بگیم به ما ربطی نداره.

بطور شفاف تر باید بگم اگر کسی فقط بخاطر ارضای غریزه جنسی به سراغ شما بیاد، باز هم بهش میگین به من ربطی نداره؟؟؟ آیا نمیرین توی وبلاگتون بنویسین که از شما سوء استفاده کرد؟؟! آیا هی بیخودی آه و ناله نمیکنید؟!

بهتره بجای اینکه ببخشید و فراموش کنید، در عین بخشیدن، یادتون بمونه که چی شده ما به اینجا رسیدیم! بخشی از مشکلات ما همجنسگراهای ایرانی اینه که میترسیم نظر واقعیمون را بیان کنیم و میگیم به ما ربطی نداره!

اگر یک نفر بدون داشتن عشق نسبتاً پایدار دست به عمل جنسی با شخص دیگری بزنه، دیگه نمیشه کاریش کرد، یه جورایی کاری است که شده! حالا این نوبت شما است که بگین کارش درست بوده یا نه! حالا بماند که با فردی که چنین کرده چه باید کرد!

یه جورایی شبیه جمله معروف که میگه: God hates the sin, not the sinner یعنی خدا گناه را تقبیح کرده و نه گناهکار را!!

بنظر من اگر میخواستید موضع بیطرف اتخاذ کنید، بایستی گزینه دوم را انتخاب میکردید، یعنی :

خوب غریزه جنسی باید ارضا شود

یعنی یه جورایی به ما ربطی نداره ولی .....

شاید نظر شما به من کمک کنه که بهتر متوجه بشم چی نوشتم......

آیا نظر شما با من فرق داره؟؟؟

دوشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۹

اقلیت های جنسی

یه دوست دگرجنسگرا یه مقاله تحلیلی منطقی درباره اقلیت های جنسی برای من ایمیل کرده و بعد از خوندنش متوجه شدم که آدم را حسابی خرفهم میکنه!
یعنی عمق فاجعه را توضیح داده
لینکش را اینجا گذاشتم که بتونید دانلود کنید.
نویسندش دکتر آرش نراقی هستش!
اگه همجنسگرا هستین که خوندنش براتون واجبه و اگه دگرجنسگرایید که خیلی بهتون کمک میکنه دید درستی از همجنسگرایی داشته باشید.
حالش را ببرید.

سه‌شنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۹

عجب شامی بود

راستش پریشب یعنی۷ آگوست با یه عده از دوستان رفتیم رستوران ابونؤاس (Abu -Nuas) و یه پرس مسکوف زدیم.
مسکوف یه غذای سنتی عراقیه که با کباب کردن ماهی درست میشه. اینجوری بود که ما هفت نفری رفتیم و سه تا ماهی زنده انتخاب کردیم و همونجا وزنشون کردن که شد ۶ کیلوگرم و پولش را ازمون گرفتن. کیلویی ۱۷۰۰۰ دینار که میشه حدود ۱۵۰۰۰ تومن!
بعد ما رفتیم و کمی در کنار ساحل خیلی زیبای دجله قدم زدیم و یک ساعت بعد برگشتیم تا ماهی‌های کباب شده روی آتیش ملایم چوب را بخوریم.
عجب کبابی!!
تصورش را بکن که هر نفر حدود ۵۰۰ گرمی بهمون میرسید!
خفه شدم.
حالا ماهی و مخلفاتش به کنار! رستورانش هم خیلی باکلاس بود.لامصب‌ها استایل بدنی گارسون‌هاش هم خیلی خوش‌تراش بود. من فقط محو تماشای اونها شده بودم. چهره‌های کیوتی هم داشتن.
رستورانش جداً باکلاس بود.
بسیار سرویسش کامل بود. خیلی از غذاهای سنتی و تنقلات را بصورت اشانتیون میآوردن که بخوریم. هرکدوم یه مزه! نمیشه گفت کدومش بهتر بود! همش عالی بود.

خیلی شب مفرحی بود! اتفاقات دیگری هم افتاد که فعلاً نمیخوام بگم
فقط یه نکته را به دوستان دیگرم گفته بودم که خواستم اینجا بنویسم و اون اینه که:

این عراقیها کلاً به دو دسته تقسیم میشن!
یه دسته افرادی با شکم‌های گنده و هیکل‌های زهوار در رفته و دسته دیگر یک عده که هیکل‌هاشون خیلی ردیفه!
نکته جالب هم اینه که اکثراً اون خوش‌ هیکل‌ها بصورت خدادادی اینطوری هستن و اصلاً ربطی به ورزش و رژیم‌های غذایی نداره! ضمن اینکه چهره‌هاشون هم خیلی کیوت و هاته!! :))

از این هم مهمتر اینه که خیلی خوش لباس هستن! برعکس ما ایرانیها!

خلاصه اگر تونستین حتماً یه سری به بغداد بیاین و سراغ رستوران ابو‌نؤاس در کنار ساحل دجله برید. خیلی معروفه و خیلی هم حال میده! :))
یه چیزی که من حس کردم اینه که زندگی توی بغداد خیلی بیشتر از تهران جریان داره! خیلی!
اینجا همه شاد هستن! حتی من :))

سه‌شنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۹

هیچوقت سناریوهاتون را به فیلم‌ساز غیرآمریکایی ندین

با اینکه چند روزیه حال و فرصت وبلاگ‌نویسی نداشتم ولی لازم دیدم احتمالاً آخرین پست خودم را بنویسم. آخه الآن دارم آماده میشم که برم مسافرت و شاید تا برگردم اصلاً فرصت وبلاگ‌نویسی دست نده و شاید اصلاً سفر باعث شد یادم بره که همجنسگرا هستم!!
:)
حالا خواستم که چون دوستمون احمد توی پست اخیرش چندتایی فیلم ژانر همجنسگرایی معرفی کرده من هم کم نیارم و یه سریال معروف را معرفی کنم.
اگر فرصت کردید سریال Queer As Folk را ببینید. شاید چیز خاصی جز سرگرمی نداشته باشه ولی یه سری واقعیت‌های تلخ و یه سری نکات آموزشی را بیان میکنه که دیدنشون خالی از لطف نیست.
این سریال دارای دو نسخه هستش. یکی نسخه ساخت انگلستان که من دیدمش و یکی نسخه ساخت آمریکا که تا الآن تونستم دو قسمت اولش را ببینم.
وقتی نسخه آمریکایی را با نسخه انگلیسی مقایسه کردم متوجه شدم که این آمریکایی‌ها عجب فیلم‌سازهای دست‌طلایی هستن. خیلی زیبا این سریال را ساختن. .. در مقابل نسخه انگلیسی بیشتر از یه نگاه ارزش نداره.
یادتون باشه که فیلمهاتون را فقط به فیلم‌سازهای آمریکایی بدین که بسازن چون خیلی چیز نابی از آب در میاد

سه‌شنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۹

حق انتشار

دوستان عزیزی که به من لطف دارید و در نظرسنجی وبلاگم شرکت می‌کنید!!
به مناسبت پنجاهمین پست وبلاگم، شایسته دیدم که در مورد حق انتشار مطالب پست‌های «بسته امنیتی ۱» و «لطفاً مراعات کنید» توضیح کوتاهی بدهم.
از آنجایی که مطالب دو پست مذکور یه جورایی عام‌المنفعه است و  مهمتر از آن برای ما همجنسگراها خاص‌المنفعه است، همینجا اعلام می‌کنم که نقل و انتشار مطالب آنها، البته بطوری که معنا و مفهوم آنها تغییر کلی نکند، در وبلاگ دوستان بلامانع است. باشد که مفید فایده بیفتد!!

به زودی توی لینکدونی وبلاگم مشخص می‌کنم که کدام یک از دوستان توی وبلاگش از وبگذر استفاده کرده! آخه گاهی اوقات ممکنه که اسکریپت وبگذر را توی صفحشون نبینید، یعنی یه جورایی صفحشون شلوغ باشه و یا Hidden بشه! این هم از حقوق شماست که بدونید توی سایتی میرید که وبگذر داره!

دوشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۹

بسته امنیتی ۱

با این دستکاری که توی لینک‌های وبلاگم انجام دادم شاید یه ذره ظاهر لینکدونی وبلاگم شلوغ شده، ولی دوستان من بدونید که این کار را برای حفظ امنیت خودتون انجام دادم.
بنظرم هرکسی حق داره بدونه که وقتی روی لینکی توی وبلاگ من کلیک میکنه بعدش به چه سایتی هدایت میشه!
یه سایت تقریباً امن یا سایتی که برادران سایبری امام زمان (عج) می‌تونن به اطلاعات کاربرانش دسترسی داشته باشن.
از این به بعد اگر تا حدودی به وبلاگ‌های تحت سیستم Blogspot و Wordpress اطمینان دارید، به وبلاگ‌های تحت میهن‌بلاگ و بلاگفا اصلاً اطمینان نداشته باشید.
حالا شاید بپرسید چرا در مورد بلاگ‌اسپات و وردپرس می‌گم تا حدودی؟!
آخه اگر توی اونها از Webgozar استفاده بشه از نظر من امنیتشون زیر سؤال رفته.
 
برای اطلاعات بیشتر به پست «لطفاً مراعات کنید» من مراجعه فرمائید.

ولی دوباره عاجزانه خواهش می‌کنم که به این نکات ریز دقت وافی بفرمائید.

یکشنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۹

آخرش توی تله افتاد

اگر یادتون باشه توی پست «گیج شدم» یک شخص ناشناسی برای من یه کامنت خیلی سنگین گذاشته بود و باعث شد که من برای تنویر افکار عمومی پست «شاهد از غیب رسید» را بنویسم.

بعد از کلی موش و گربه بازی و خسته از اینکه نتونسته بودم این شخص ناشناس را پیدا کنم تا خرخرش را بجوم، بالاخره طرف خودش به ما رخ نمود و ما تونستیم بفهمیم که این تحفه پسر کی بوده!!
آخ اگر براتون بگم که کی بوده! .....
البته اول باید قول بدین که باهاش کاری نداشته باشین....

فضولی در کار خدا موقوف

یه دوستی توی وبلاگش یه پستی گذاشته بود که نکته‌ی ظریفی داشت و حال کردم با کامنتی که براش گذاشتم.
من باب تفنن هردو را اینجا میارم:

این روزا حسابی وقتم پره...کلاس زبان و ژیمیناستیک و نقاشی و ...


دوباره تابستون شده و این خواهر من پسر نابغه ی چهار ساله ش رو برای تمام کلاسایی که بالا اسم بردم ثبت نام کرده !! آخه مگه بچه چهار ساله چقدر کشش داره؟!
البته این وروجک چهار ساله ما شدید نابغه س !!
دیروز یه سوالی ازم پرسید که تا حالا بهش فکر نکرده بودم !
نابغه : دایی ممل
جون دایی ؟
نابغه : دایی ممل جون...میگما...خدای مهربون چرا این سوسکارو درست کرده ؟!!
گفتم نگو دایی جون...گناهه...تو کار خدا فضولی!!!....نه...نه...نه...نه
نابغه : آخه دایی...خدای مهربون این سوسکارو می خواد چیکار...اینا که به درد نمی خورن؟
اینجا بود که کم آوردم...خدا اون روزو نیاره که دایی ... پیش خواهرزاده کم بیاره!!
بد دردیه...
به خودم گفتم : ممل...به خودت بیا...19 سال از این جقله عقب هستی یااااا
این جوجه چهار ساله ش بیشتر نیست و به این فکر رسیده اما تو 23 سالته اما هنوز به این کله ی پوکت چنین فکری خطور نکرده...

من هم نوشتم:

اتفاقاً توی وبلاگ یه سوسکه داشتم می‌خوندم که خواهرزادش ازش پرسیده بود:
سوسک نابغه:دایی جون!
سوسک وبلاگ نویس: بله عزیزم...
سوسک نابغه:این آدما خودشون یه طرف مایه‌ي تعجبن، گی‌هاشون یه طرف دیگه!
سوسک وبلاگ‌نویس: چطور مگه؟
سوسک نابغه: آخه آدم معمولیا تا یه سوسک میبینن یا در میرن و یا میزنن ما را لت‌وپار می‌کنن....
سوسک وبلاگ‌نویس: خوب...
سوسک نابغه: این گی‌هاشون یه جوری بهمون نگاه میکنن انگاری تا حالا سوسک ندیدن... یه جوری نگاه میکنن که انگاری ما توی این دنیا زیادی هستیم
سوسک وبلاگ‌نویس: ولشون کن دایی‌جون! این گی‌ها یه تختشون کمه! خودشون توی آدمها جایی ندارن، اونوقت میان به ما گیر میدن... اتفاقاً چند وقت پیش توی وبلاگ یکیشون می‌خوندم که پرسیده بود این سوسک‌ها به چه دردی می‌خورن و چرا خدا اینها را آفریده؟!...
سوسک نابغه: آخه یکی نیست بهشون بگه برید اول ببینید چرا خدا گی‌ها را آفریده، بعد بیاید به ما گیر بدین....
سوسک وبلاگ‌نویس: آره دایی‌جون، اتفاقاً من هم یه کامنتی توی همین مایه‌ها واسش گذاشتم...
:))


--------------------------------------------------------------------------------
پی‌نوشت:
البته گیر ندین که چرا زمان توش قاتی پاتی شده! آخه زمان توی دنیای ما با دنیای سوسک‌ها فرق داره و البته بین زمان ما و زمان اونها یه اندرکنش‌هایی وجود داره که ارتباط دنیای ما و دنیای سوسک‌ها میشه چیزی شبیه سریال معروف LOST
دیگه حرفی ندارم! 

پی‌نوشت ۲:
راستی نپرسین که این سوسکه توی وبلاگ یه همجنسگرا چی‌کار می‌کرده؟! 
بالاخره یه جورایی گذرش افتاده به وبلاگ اون همجنسگرا :)) 

Forgive and Forget قسمت اول

خیلی مشتاقم در مورد یه اصطلاحی که انگلیسی‌ها در قدیم داشتن یه چند کلامی براتون بنویسم. 
در واقع در قدیم انگلیسی‌ها به کسی که در حقش بدی شده می‌گفتن که طرف را Forgive and Forget کن، یعنی اون را ببخش و کارش را فراموش کن.
یعنی یه جورایی حلالش کن....

راستش از این بیشتر توضیح نمیدم که این اصطلاح چی شد و به کجا رسید، چون الآن یه نظرسنجی توی وبلاگ گذاشتم و میترسم دونستن نتیجه و عاقبت این اصطلاح روی گزینه‌های انتخابی شما تأثیر بذاره....
بگذارید هروقت که نظرسنجی وبلاگ را بستم بهتون میگم Forgive and Forget یعنی چی!
حالا می‌تونید با خودتون فکر کنید که چی می‌خواستم بگم....

یه جورایی یعنی توی نظرسنجی شرکت کنید تا من زودتر بهتون بگم Forgive and Forget یعنی چی....

جمعه، تیر ۱۸، ۱۳۸۹

شاهد از غیب رسید

توی پست قبلی یعنی «گیج شدم» یه دوست ناشناسی اومده و کامنت گذاشته که:
برات متاسفم كه خودت رو نشناخته ادعا كردي كه همجنسگرا هستي...و بعد از ساخت وبلاگ همجنسگرايي و قدمي در گرفتن حق زندگي آزاد و بدون ترس و يك صدا شدن با اقليت همجنسگرايي براي فريادي بلند براي شناساندن اين اقليت به تمام جامعه , به همجنسگرايي شك كردي
اين واقعا باعث تاسفه براي جامعه همجنسگرايان ايراني
درباره آيه ي شريفه...دوست من اگر شما به آن واژه هاي عربي نوشته شده از زبان يك انسان صحرانشين عرب اعتقاد داريد و آيه شريفه قلمداد ميكنيد پس بهتر است به همان آيات شريفه استناد كرده و همجنسگرا بودن خود را تكذيب كنيد.
 بنظر شما توی این کامنت همون مواردی همچون «احساس عقل کل بودن»، «کپی برداری از غربی‌ها»، «هویج فرض کردن بقیه و توهین به اعتقاداتشون‌»، «برداشت نادرست و دلخواه از وبلاگ من» و «گیردادن بی‌خود به شک من» دیده نمیشه!
یعنی جداً شاهد از غیب رسید. تا زمانی که با عینک‌های کثیفمون به اطراف نگاه می‌کنیم، هیچ روزنه امیدی دیده نمیشه!
همینه که منو گیج کرده!
چه باید کرد. ما خودمون را نمیتونیم درست کنیم، می‌خوایم جامعه را درست کنیم؟

گیج شدم

راستش از وقتی که شروع به نوشتن این وبلاگ کردم و بعضاً کامنت‌هایی درباره همجنسگرایی توی وبلاگ‌های دیگه گذاشتم، متوجه یک روند تلخ شدم.
روند تلخی که تا حدودی پایه‌های فکری من را سست کرد. الآن به این فکر می‌کنم که ما همجنسگراها داریم به کجا میریم؟؟؟
من متوجه شدم که یه عده از وبلاگ‌نویس‌های همجنسگرا کلاً مودشون یه جورایی غمگینه و اگه امروز از غم و غصه دق نکنن حتماً فردا خودشون را یا حلق‌آویز می‌کنن و یا توی ایستگاه مترو میپرن جلوی قطار!!
راستش واسه‌ی این دوستان من نمیتونم کاری بکنم! امیدوارم که خیلی زود ناراحتیاشون برطرف بشه و یه زندگی شاد و توأم با عشق داشته باشن.

یه عده از وبلاگ‌نویس‌ها هم زدن توی خط عکس و فیلم و فکر می‌کنم که چون هیچ‌کدام از مدل‌هاشون ایرانی نیستن، کارشون از حد یه کپی عکس از سایت‌های غیراخلاقی (خواهشاً گیر ندین، چون به این نام معروفند) فراتر نمی‌ره. احتمالاً دارن دغدغشون را با این عکس‌ها و فیلم‌ها به جامعه نشون میدن. امیدوارم که موفق باشن و جامعه درکشون کنه!

یه عده هم هستن که مود کاری وبلاگشون توی مایه‌های تحلیل و استدلاله که البته گاهی لابه‌لای تحلیل‌هاشون یه سری خاطرات و اینها هم نقل می‌کنن.

این دسته‌ی آخری یه جورایی بگی‌نگی باعث تحیر و سرگشتگی من شدن. البته خودم هم توی این دسته جا میگیرم، و البته خیلی از دوستان دیگر. توی اینجور وبلاگ‌ها اکثراً تحلیل‌ها و کامنت‌ها دارای ویژگیهای زیر هستن:
۱- نویسنده اثر فکر میکنه که منورالفکر و عقل کله و برای همین هم همه‌چیز را زیر سؤال میبره
۲- معمولاً اهداف یه کپی‌برداری ناقص از کشورهای غربیه
۳- عموماً مردم و جامعه‌ی ایران یه عده هویج فرض شدن که آی‌کیوی یه سوسک مرده هم از اونها بیشتره
۴- خوانندگان وبلاگ منظور نویسنده را اونجوری که دوست دارن برداشت می‌کنن و برای اینکه به نویسنده‌ی وبلاگ ثابت کنن برداشتی که از حرفهاش کردن اشتباهه، از سیر تا پیاز گفته‌هاش را زیر سؤال میبرن
۵- معمولاً اشتباهات کوچک، حتی در حد غلط‌های املائی صدای خواننده را در میاره
۶- تقریباً هیچ دو نفر همجنسگرایی سر یه قضیه توافق ندارن و همیشه اما و اگر توی کامنت‌ها موج میزنه، ولو در موارد بسیار جزئی!

این مورد آخری یعنی مورد ۶ باعث شده که من به کل مبحث همجنسگرایی شک کنم. دست خودم نیست. شاید ما داریم اشتباه میکنیم. شاهدش هم آیه‌ی شریفه که می‌فرماید: «ائنکم لتأتون الرجال شهوة من دون النساء بل انتم قوم تجهلون» که به استناد صحبت‌های آقایون علما، ما همجنسگراها را به جهالت متهم کرده. شاید واقعاً جاهلیم و خودمون خبر نداریم!!
یه جورایی دارم فکر میکنم که نکنه ما داریم راه را اشتباه میریم؟! آخه اینطوری نمیشه که هممون داریم استدلال می‌کنیم، ولی همیشه نتایج استدلال‌هامون برعکس همدیگه است. افکارمون حتی نزدیک به هم نیستند. 
(برای جلوگیری از سوء برداشت می‌گم که تفاوت در سلیقه‌ها همیشه وجود داره، ولی مشکل اینه که توی عموم استدلال‌ها بحث سلیقه مطرح نمیشه و حرف‌ها همه انگار آیه‌ی قرآنه، ضمن اینکه بالاخره ما باید سر یه سری چیزهای پایه‌ای توافق داشته باشیم که عموماً نداریم)

البته اینجور برداشت می‌کنم که مثلاً من یه جورایی Aggressive  هستم و توی بحث‌ها چون سعی می‌کنم کم نیارم و طرف مقابل را سر جاش بنشونم، به هر استدلال و مطلبی متوسل میشم ولو اینکه بحث کلاً به بیراهه بره. و همینه که به این مشکل خوردم. شاید اینجور رفتار پرخاشگرانه من باعث شده تا نه من حرف دیگران را متوجه بشم و نه دیگران حرف منو.
ای کاش این مطلب فقط درباره من صادق بود. آخه توی پستها و کامنتهای دیگران هم این را میبینم.
آره!!
یه جورایی شک کردم.
یعنی با این اوضاع میشه سر یه سری لایف‌استایل متناسب با جامعه‌ی ایرانی برای همجنسگراهای ایران توافقی حاصل بشه؟؟

پنجشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۹

آواتار

خیال نکنید که می‌خوام راجع به فیلم تخیلی آواتار بنویسم.
امروز یه ایده‌ی جالب راجع به آواتار بلاگم به ذهنم رسید که اجراش کردم و بین خودمون باشه خیلی هم از این ایده‌ی ناب لذت بردم....
بنظرتون این ایده از کجا اومده؟
بعید میدونم کسی بتونه حدس بزنه! ولی حال کردم یه مسابقه برگزار کنم. جایزش هم احتمالاً نفیسه!
سؤالش هم اینه که بنظرتون ایده‌ی این آواتار چی بوده؟
میترسم راهنمایی کنم و هویتم پیش همتون لو بره!
اگرچه ممکنه در نگاه اول خیلی سخت بنظر بیاد ولی اگر معنیش را بهتون بگم می‌خندید!