‏نمایش پست‌ها با برچسب دوستان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دوستان. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۹۱

دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد؟

این پست را دارم برای این مینویسم که راجع به یک رابطه صحبت کنم که هنوز دلم را داره فشار میده. امشب دقیقاً میشه ۴ ماه و دو هفته که این رابطه قطع شده.
خوب قطع شده دیگه و نمیتونم بهش بگم رابطه. امیدی هم ندارم که وصل بشه. گرچه امید خوبه ولی خوب من ندارم.
گاهی وقتها اونقدر دلم تنگ میشه که گریه میکنم ولی خوب بارها به دوستام گفتم که کار درست را حضرتش (پارتنرم) میکنه که دیگه نه به اس‌ام‌اسم جواب میده و نه به تلفن و نه ایمیلم. شاید اینطوری زودتر از دلم بیرون بره. خوب شاید چهار ماه خیلی کمه. نمیدونم. 


این عکس بالایی را که دیدم یاد شاسکول‌بازیهامون افتادم. چقدر لذت‌ها که نبردیم از با هم بودن. توی فضا بودیم فی‌الواقع. اینی که توی این عکس هست فی‌الواقع به شما دیدی از ماجراهای ما نمیده.
قطع شدن این رابطه هرچند دردآور بود یه سری چیزها به من یاد داد که دوست دارم اینجا بگم شاید بدرد شما بخوره:

۱- توی یه رابطه سعی نکنید چیزی را توی دلتون نگه دارید و با بهترین شکلی که بلدید با دوستتون درمیون بگذارید.شاید فکر کنید که این کار خیلی ساده هست ولی ایشالا برید توی یه رابطه خواهید دید که از هر کسی برنمیاد. حتی نگذارید دلخوری‌هاتون جمع بشن. کم‌کم دلخوریهاتون را بگید.

۲- همیشه به طرف مقابلتون اجازه‌ی صحبت کردن و دفاع از خودش را بدین. کله‌شقی و خودخواهی قرار نیست شما را به جایی برسونه. دلم میسوزه که جواب منی که بهش اجازه دادم از خودش دفاع کنه و بخشیدمش این نبود که اینطوری باهام حرف نزنه.

۳- به هیچ وجه فکر نکنید که دوستتون علم غیب داره. اگه چیزی ازش انتظار دارید باید بهش بگین.  همین دوست من علاقه داشت که مثلاً بهش بگم Bitch ولی خوب من مثلاً میگفتم Baby و اون خوشش نمیومد یا لذت کافی نمیبرد. و هیچوقت هم بهم نگفت تا بعد از قهرش فهمیدم. ای کاش میگفت!

۴- هیچوقت هیچ‌کسی را به پارتنرتون ترجیح ندید. اصلاً منظورم خیانت و فلان نیست. منظورم اینه که مثلاً غذا خوردن با پارتنرتون را بخاطر ملاقات با یک دوست از دست ندین. یا خواسته‌ی یک دوست قدیمی را به خواسته‌ی پارتنرتون ترجیح ندین. نگذارید هیچ‌کس باعث دلخوریتون از هم بشه. هیچکس! دلخوریتون از دیگران را سر همدیگه خالی نکنید.
 خوب من این اشتباه آخری را کردم. یه دوست قدیمی و سیریش یه مدت مهمون خونه‌ی من بود و خیلی از وقتها بود و باید ازش خواهش میکردیم که لطفاً ما را تنها بگذار چون میخوایم با هم تنها باشیم. پارتنرم حتی از اینکه اون بدونه ما کی‌ها با هم تنها هستیم بدش میومد و خیلی شاکی بود که چرا این هست و چرا من بیرونش نمیکنم؟! من هم از پارتنرم خواهش کردم برای مدتی (که خورد خورد شد دو ماه) حضور اون را اون اطراف تحمل کنه چون یارو پول نداره که بره هتل. برای من مهم نبود راستش که اون احمق پیشمون باشه یا نباشه. دلم به حالش سوخته بود و بهش جای خواب داده بودم تا بتونه کار پیدا کنه. ولی خوب اون هم خورده بود و خوابیده بود و بهش چسبیده بود. خلاصه یه روز که از دست این کنه‌ی سیریش ابله خیلی عصبانی بودم به پارتنرم گفتم که دیگه سمت من پیدات نشه چون ما به هم نمیخوریم. خوب ای کاش نگفته بودم! همش سر اینکه چرا وقتی من نیاز به همدردی دارم و عصبانیم اون بی‌تفاوت نگاه میکنه! خوب اون بی‌تفاوت نبود و من عصبانیتم از دست یکی دیگه را سر اون که خیلی دوستش داشتم خالی کردم. اصلاً همون روز براش دو تا بطری مشروب هدیه گرفته بودم. چرا باید باهاش دعوا میکردم؟؟؟ اون هم دیگه پیشم نیومد. دیگه باهام حرف نزد. هرچند فردای همون روز من اون دوست سیریش احمق را بردم اداره پلیس و ازش تعهد گرفتم که سمت ما پیداش نشه ولی دیگه دیر شده بود. پارتنرم هم اشتباه شماره ۲ را که در بالا ذکر کردم مرتکب شد. بهم اجازه نداد از خودم دفاع کنم. بهم اجازه نداد عذرخواهی کنم. خوب من هنوز دوستش دارم و امیدوارم اگه میتونه کسی را پیدا کنه که بهتر از من ارضاش میکنه بره و از زندگی با اون خوش باشه.
قبل از اومدن اون من داشتم زندگی میکردم و بعد از رفتنش هم نمردم ولی خوب انسان‌ها نباید اینطوری باشن. قبول دارم که من هم بچگی کردم. ولی من بچه‌ای هستم که بعد از یک ساعت و یا نهایتاً یه هفته کاملاً به اشتباهم پی میبرم. رفتار درست با این بچه رفتن و حرف نزدن نیست.


نمیخواستم توی این وبلاگ که باید از خوشحالیام بگم دل کسی را بدرد بیارم! حتی اگه دلتون هم به درد نیومده اصلاً ناراحت نباشید:)) 
این پست را نوشتم که اولاً داد بزنم که من عاشق بودم و عاشق هستم و دلم مثل هر عاشقی تنگ میشه و به این عشقم هم افتخار میکنم! و ثانیاً فکر میکنم که اون چهار تا درسی که در بالا ذکر کردم خیلی ارزشمنده و ممکنه برای هرکسی پیش بیاد. شاید اگر من اینها را میدونستم الآن از عشقم دور نمیفتادم.

دوستتون دارم و امیدوارم که همیشه عاشق باشید و خوشحال :)

سه‌شنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۹

عجب شامی بود

راستش پریشب یعنی۷ آگوست با یه عده از دوستان رفتیم رستوران ابونؤاس (Abu -Nuas) و یه پرس مسکوف زدیم.
مسکوف یه غذای سنتی عراقیه که با کباب کردن ماهی درست میشه. اینجوری بود که ما هفت نفری رفتیم و سه تا ماهی زنده انتخاب کردیم و همونجا وزنشون کردن که شد ۶ کیلوگرم و پولش را ازمون گرفتن. کیلویی ۱۷۰۰۰ دینار که میشه حدود ۱۵۰۰۰ تومن!
بعد ما رفتیم و کمی در کنار ساحل خیلی زیبای دجله قدم زدیم و یک ساعت بعد برگشتیم تا ماهی‌های کباب شده روی آتیش ملایم چوب را بخوریم.
عجب کبابی!!
تصورش را بکن که هر نفر حدود ۵۰۰ گرمی بهمون میرسید!
خفه شدم.
حالا ماهی و مخلفاتش به کنار! رستورانش هم خیلی باکلاس بود.لامصب‌ها استایل بدنی گارسون‌هاش هم خیلی خوش‌تراش بود. من فقط محو تماشای اونها شده بودم. چهره‌های کیوتی هم داشتن.
رستورانش جداً باکلاس بود.
بسیار سرویسش کامل بود. خیلی از غذاهای سنتی و تنقلات را بصورت اشانتیون میآوردن که بخوریم. هرکدوم یه مزه! نمیشه گفت کدومش بهتر بود! همش عالی بود.

خیلی شب مفرحی بود! اتفاقات دیگری هم افتاد که فعلاً نمیخوام بگم
فقط یه نکته را به دوستان دیگرم گفته بودم که خواستم اینجا بنویسم و اون اینه که:

این عراقیها کلاً به دو دسته تقسیم میشن!
یه دسته افرادی با شکم‌های گنده و هیکل‌های زهوار در رفته و دسته دیگر یک عده که هیکل‌هاشون خیلی ردیفه!
نکته جالب هم اینه که اکثراً اون خوش‌ هیکل‌ها بصورت خدادادی اینطوری هستن و اصلاً ربطی به ورزش و رژیم‌های غذایی نداره! ضمن اینکه چهره‌هاشون هم خیلی کیوت و هاته!! :))

از این هم مهمتر اینه که خیلی خوش لباس هستن! برعکس ما ایرانیها!

خلاصه اگر تونستین حتماً یه سری به بغداد بیاین و سراغ رستوران ابو‌نؤاس در کنار ساحل دجله برید. خیلی معروفه و خیلی هم حال میده! :))
یه چیزی که من حس کردم اینه که زندگی توی بغداد خیلی بیشتر از تهران جریان داره! خیلی!
اینجا همه شاد هستن! حتی من :))

سه‌شنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۹

باباجون مشکل خود تویی

یادم میاد سال اولی که اومده بودم دانشگاه، یه جورایی دلباخته یکی از بچه‌ها شده بودم. نمی‌دونم چی شد که همون ترم اول بر حسب یه اتفاق نادر هم‌اتاقش شدم. البته جریان هم اتاق شدن من با اون هم خیلی داستان جالبی داره ولی بنظرم الآن جاش نیست که بگم.
خلاصه یه مدت باهاش هم‌اتاق بودیم و کم‌کم بهش عادت کردیم. کلاً عاشقش شده بودم.
عاشق شوخیاش! عاشق خنده‌هاش.
رفتارش خیلی باعث انبساط خاطر من میشد.
خیلی دوستش داشتم.
از درآغوش کشیدنش احساس لذت بی‌نهایتی می کردم.
گاهی که کنارم خواب بود بهش خیره میشدم و نفس‌هاش را می‌شمردم.
 وقتی می‌رفتم دانشگاه که از سلف‌سرویس غذا بگیرم، غذای خودم را هم با خودم به خوابگاه میاوردم که باهم بخوریم. دوست داشتم که با عشقم باهم غذا بخوریم.
حالا باز کار ندارم که چه جریاناتی اتفاق افتاد و چه بحث‌هایی رد و بدل شد که این دوستمون شک کرده بود من یه جورایی گرایش به همجنس دارم. ولی از همه باحال‌تر این بود که یه روز اومد به من گفت: «تو به فلانی (هم‌اتاقی دیگرمان) نظر داری؟؟! برو توبه کن! برو سرتو بکوب به دیوار؟ آخه این چه کاریه؟ من اگر جای تو بودم میرفتم سرمو میکوبیدم به دیوار»
من هم هاج و واج داشتم بهش نگاه می‌کردم. به من‌ومن افتاده بودم. این اولین باری بود که یکی پی به گرایش من برده بود و منو بخاطرش هم توبیخ می‌کرد.
بهش گفتم: «تو داری اشتباه می‌کنی. چی باعث شده فکر کنی که من به فلانی (هم‌اتاقی دیگرمان) نظر شهوانی دارم؟! بابا تو داری اشتباه می‌کنی. اصلاً اینطوری فکر نکن!»

آخه هرچی فکر می‌کنم یه جای کار می‌لنگید. درسته که فلانی (هم‌اتاقی دیگرمان) بنظر خوش‌تیپ و ناز بود، ولی آخه من نمیتونم در یک آن عاشق دو نفر باشم. خداییش اصلاً تا اون موقع من به فلانی (هم‌اتاقی دیگرمان) بعنوان یک گزینه فکر نکرده بودم.
من سعی کردم بهش بفهمونم که داره اشتباه میکنه. ولی چی می‌تونستم بهش بگم؟؟!
نمی‌تونستم، یا اصلاً روم نمی‌شد که بهش بگم: «تو اشتباه می کنی! من عاشق دلباخته‌ی توأم! نه کس دیگه»
به قول شاعر که میگه: تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
کاش می‌تونستم همونجا حرف دلم را بهش بزنم.
با اینکه سالهاست بصورت خودآگاه ازش دوری می‌کنم ولی بعنوان عشق اول دوران جوانی خیلی دوستش دارم. هرچند می‌دونم که اون نمیتونه من و احساساتم را درک کنه.
کاش می‌تونستم آدرس وبلاگم را بهش بدم.

چهارشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۹

یه آغوش با محبت

امروز که با مانی و محمد و فرشاد رفته بودیم بیرون، یه سری حرفها زدیم و اینها...
کلی هم جک‌ها گفتیم و خندیدیم
ولی نمیدونم چرا موقع برگشتن یه حس دلتنگی بهم دست داد. البته تو راه به مانی گفتم. اون هم همین حس را داشت. انگار به هردومون این حس دست داده بود.
یه جورایی حس سنگینی داشتیم.
نمیدونم به چه دلیلی بود، اما خیلی دوست دارم یکی را که خیلی دوستش دارم در آغوش بکشم و کمی در کنارش به احساس آرامش برسم. شاید این دل‌تنگی کم بشه!!

شنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۹

خدایا چقدر خوبه که اینها منو میشناسن

آره!! اینطوریه.
راستش را بخواید یه مدتیه به معنی کلمه Rude شدم. هرچی فکر کردم دیدم کلماتی مثل گستاخ یا پررو معنی را نمی‌رسونه. در واقع الآن بخاطر اینکه من خیلی پررو شدم و دیگه مثل قدیما فکر مصلحت‌اندیشی نیستم، بطور مستقیم به ۱۰ نفر از دوستان و آشنایان گفتم که همجنسگرا هستم. فقط مونده پدر و مادرم. که البته بنظرم اونها هم شاید اولش بهت‌زده بشن، شاید مثلاً برای یک هفته یا فوقش یک ماه، ولی چون من را خیلی دوست دارن حتماً بصورت بسیار لارج با موضوع برخورد خواهند کرد. دیگه در بدترین شرایط سعی خواهند کرد که منو مجبور به ازدواج کنن تا این افکار از سرم بپره!! از این که دیگه بدتر نداریم. اونم هزار جور راه حل داره!!
از قدیما گفتن اگر حسین ساربونه، میدونه شترش را کجا بخوابونه!! مگه نه؟!

محمد

به خودم گفتم یه پست بنویسم و توش تجربیاتم از دیدار دوم با دوستان همجنسگرا یعنی دوموزی و فرشاد و مانی و محمد را بنویسم. اما دلم نیومد محمد را بگذارم کنار بقیه! درواقع من با اون سوء قضاوتی که درباره محمد کرده بودم هیچ کمکی که بهش نکردم هیچ، یه شوک ناجور روحی هم بهش دادم.
شاید توی زندگی همه‌ی ما پیش اومده که یه سری از واقعیات را درست برداشت نکرده باشیم. یعنی مثلاً کسی به ما دروغ گفته باشه و یا حسمون چیزی را بهمون اشتباه القا کرده باشه.
این دفعه من درست برداشت کرده بودم. آره!! محمد بدون اطلاع بی.افش سر قرار ملاقات اومده بود. ضمناً باز هم درست برداشت کرده بودم، این را که بی.اف یا به زعم من جی.اف محمد از اومدن اون ناراحت میشده.
بگذارید این مقدمه کوچک را بگم که حقیقت را توی مثلاً دادگاه‌های انگلستان چطور تعریف می کنند. توی انگلستان وقتی می‌خوای شهادت بدی باید قسم بخوری که حقیقت را بگویی، حقیقت را بطور کامل بگویی و چیزی جز حقیقت را نگویی.

جمعه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۹

چه تفاهمی

امروز من و دوموزی متوجه شدیم که هردومون به آهنگ هاواناگیلا علاقه داریم.
این هاواناگیلا یه آهنگ سنتی قوم یهوده که قدمتش به قبل از یهوه میرسه!!
امشب نشستم و قبل از نوشتن این پست یه چندباری به هاواناگیلا گوش کردم. الآن هم دارم بهش گوش می‌کنم. شاید ندونید چقدر زیباست. اگه فرصت کردید حتماً یک دفعه بهش گوش کنید.
این هم سه تا لینک توی یوتوب که واقعاً نمیتونم بینشون فرق بذارم. توصیه میکنم همشونو ببینید، البته اگه از اولیش خوشتون اومد:

یه چیز جالبی که دستگیرم شد اینه که من و دوموزی هردومون سر اینکه یهودیها قومی هستن که سر همه‌چیزشون فکر شده کار کردن و می‌کنند و احتمالاً خواهند کرد، متفق‌القول هستیم و دلیل اینکه من به قوم برگزیده خداوند یعنی بنی‌اسرائیل علاقه شدیدی دارم و هی می‌خوام وانمود کنم از اونها هستم همینه!
لیکن باید به این نکته متذکر بشم که دوموزی علاقه‌ای که به یهودیها نداشت هیچ، حتی از اونها بدش هم میومد و دلیلش را هم بطور قطع نمی‌دونست، فقط حدس می‌زد که شاید جامعه و رسانه‌ها از کودکی این حس یهودی‌ستیزی را در ما بوجود آوردن!
راستش امروز محمد یه چیزهایی به من گفت که باعث شده الآن هنگ کنم. بهتره بگذارم واسه فردا تا یه پستی هم راجع به اون بنویسم.

سه‌شنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۹

کرسی های آزادفکری از نوع همجنسگرایانه

الآن که دارم پست دوم وبلاگم را می نویسم با خودم فکر می کنم که توی چه هچلی گیر افتادم!!
بابا از اولش هم نمی خواستم وبلاگ بنویسم، شما منو متهم کردید به نفوذی بودن و مجبورم کردین یه چیزی بنویسم. توی همون پست اول هم انگاری حسابی خیط کاشتم.
حالا الآن هم دستم داره میلرزه که نکنه بیام ابروش را درست کنم و خدای ناکرده بزنم چشمش را هم از حدقه در بیارم!!!

همه ی بدبختی من از اونجا شروع میشه که با خودم گفتم یه طرحی نو در بیندازم و توی وبلاگم یه سری حرفهای جدیدتر بنویسم. مثلاً اینکه درباره سایر دوستان هم احساسی که باهاشون ملاقات کردم چی فکر می کنم؟!

اولین پست من در مقام یک همجنسگرا

شاید اولش خیلی مردد بودم در ساختن این وبلاگ
ولی به هر شکلی بود و البته به توصیه دوستان به خودم جرأت دادم که بعنوان یک همجنسگرا پا به عرصه ی وبلاگ نویسی بگذارم.
یکشنبه این هفته بود که با مانی و دوموزی و محمد و فرشاد رفتیم بیرون و از همه چیز گفتیم.
دیدار خوبی بود.
الآن که فکر می کنم می بینم وبلاگ ها اگر هیچ فایده ای هم نداشتند لااقل باعث شدند که یک عده همجنسگرا با دغدغه ای فراتر از یک سوم میانی بدن دور هم جمع بشن و با هم گپ و گفتی داشته باشن!