‏نمایش پست‌ها با برچسب دوست‌یابی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دوست‌یابی. نمایش همه پست‌ها

یکشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۹۱

گی‌بار، گی‌کلاب و پارتنرطلبی

دیروز من و پارتنر جدیدم فرصتی پیدا کردیم که با هم بریم بیرون و با هم شام بخوریم. بعد از شام هم رفتیم یه کافی شاپ و گفتبم بستنی بزنیم :))
خلاصه بعد از کافی شاپ راه افتادیم و قدم‌زنان خودمون را رسوندیم به یه پارک. اونجا یه خورده لب گرفتیم و همدیگه را بغل کردیم ولی نچسبید. من خیلی دوست داشتم این کارها توی اتاق باشه و بدور از نگاه این و اون. خوب بهش پیشنهاد دادم که با هم بریم یه گی‌بار که هم یه چایی بزنیم و هم یه خورده اختلاط کنیم. تا اینجا همه چیز عادی بود. رفتیم بار و با هم چایی زدیم. آخه نه اون اهل الکل هست و نه من. فضا رمانتیک بود. از خاطرات کودکیش و اینها گفت. تا اینکه دیدیم ساعت ده شب هست و بهتره کم کم بریم خونه واسه لالا.

از بار که اومدیم بیرون من بهش گفتم حیف شد که بعد از یه هفته‌ی شلوغ همدیگه را دیدیم ولی نشد سیر همدیگه را ببوسیم! لهذا تصمیم گرفتیم بریم به یه گی‌بار دیگه که سر راه بود. این بار دوم یه حالتی داشت که مناسب Gay Cruise بود. یعنی یه فضای کوچیک بود که کلی آدم توش بود و نورش هم یه خورده کم بود و اینطوری ملت میومدن و اوجا وامیستادن تا یه پارتنر پیدا کنن. پارتنر ممکنه برای یک شب با شما باشه و ممکنه برای یک سال و یا شاید هم یک عمر. البته اینجور جاها معمولاً جای پیرمردها و اونهایی که به پارتنر سن‌بالا و پولدار علاقه دارن هست. جوونها معمولاً توی اینترنت همدیگه را پیدا میکنن. من بجای واژه‌ی بیگانه‌ی Cruise از لغت خودساخته‌ی پارتنرطلبی استفاده میکنم. 
خلاصه بخاطر اینکه اونجا عموماً ۹۹ درصد آدمها گی هستن و همه اهل بمال بمال، ما هم رفتیم که با پارتنرمون راحت یه گوشه معاشقه کنیم. دوستم میگفت که بار اولش هست که میره توی یه همچین باری. البته من چندین بار دیگه با دوستام رفته بودم ولی کلاً از جوش خوشم نمیومد، لکن انصافاً جای دنجی برای معاشقه بود.
توی بار خیلی شلوغ نبود. حدود ساعت ده و نیم شب بود. ما هم رفتیم و دو تا آبمیوه گرفتیم و یه گوشه مشغول میک زدن آبمیوه و میک زدن لب همدیگه شدیم. اولش خوب یه جوریه. آدم حس میکنه انگار وسط چهارراه داری این کار را میکن ولی خوب چون جو خودمونیه و نور فضا هم کمی تاریکه آدم از محیط بیرون جدا میشه. یه حس فناء فی الله بهت دست میده که محیط بیرون به پشمت نیست.

القصه ما مشغول عشق بازی بودیم که کم‌کم ملت هی اومدن و هی اومدن. بار پر شده بود از آدم. یعنی نمیشد راه رفت و تنه نزد. معمولاً جمعه‌شب‌ها و شنبه‌شب‌ها بارها همینقدر شلوغ میشن.
باید اعتراف کنم تعداد جیگر بر متر مربع به بالای دو رسیده بود. هاهاها
همینجوری داشتیم با این رفیقم لب میگرفتیم و همدیگه را میمالیدیم که یهو یه جوانی وارد شد با قد رشید (فکر کنم ۱۸۰ تا ۱۸۵) بود و دماغ باریک و خوشگل و چشمهای روشن ( تو تاریکی نمیشد فهمید سبز بود یا آبی؟) و موهای خرمایی روشن و هیکل در حد مدلهای شوهای لباس. صورتش مرتب و بسیار مدل بود. پیرهن آبی آسمونیش یه جوری هیکل سکسیش را نشون میداد که انگار از غلمان‌های بهشت هست. خفن بود دیگه! از چیچیش بگم ننه؟ خفن بود! :))یعنی انحناهای بدنش در عین اینکه مردانه بود ولی مطمئنم برای خیلی از دوستای غیرهمجسگرای من (دگرجنسگراها) جذاب و Appealing بود. 
این یارو رفت و یه گلاس کوکتل سفارش داد و اومد صاف بغل دست ما وایساد و مشغول خوردن شد. یعنی من وقتی صورتم رو صورت دوستم بود فقط ۳۵ سانت با این یارو فاصله داشتم. یعنی اگر زیباییهای من و پارتنرم را با جیگریت نصف آدم‌های اونجا را با هم جمع میکردی باز به اندازه‌ی این یارو جذابیت نداشتیم :)))
بعد یه وقتهایی به اونور نگاه میکرد و یه وقتایی نگاهمون به هم میفتاد. با خودم داشتم میگفتم یه همچین دسته گلی چطوریه که اینجا تنها اومده و منتظره که کسی بیاد بلندش کنه؟ یه نیمساعتی همونجا بود تا کوکتلش تموم شد و رفت. البته جاش را یکی دوتا جوون رعنای دیگه پرکردن که حس کردم بدجور دارن به صحنه‌های معاشقه‌ی من و پارتنرم زل میزنن. بعداً پارتنرم برام توضیح داد که خیلی‌ها خیلی داشتن به ما زل میزدن و من خیلی بی‌خیال و Detached بودم که متوجه نشدم.

خلاصه ما تا یازده و نیم اونجا بودیم و گفتیم بریم که دیرخوابیدن واسه سلامتی خوب نیست. از بار که زدیم بیرون دیدم باز اون پسره گوشه‌ی خیابون نشسته و منتظره تا کسایی که از بار میان بیرون یا میخوان برن تو بپسندنش و اون شب بی‌روزی نمونه.

بعد از خداحافظی با پارتنرم داشتم فکر میکردم که چرا این یارو که از خیلی از پورن‌استارها خوشگلتر بود اینجوری روی زمین مونده بود و کسی بهش محل سگ هم نذاشت؟ به معنای واقعی محل سگ نذاشتن. یعنی توی اون شلوغی بار اگر این بیشتر از ده دقیقه روی زمین میموند جا داشت ملایک آسمون گریه کنن.
مواردی که به ذهنم میرسه را براتون مرور میکنم:
۱- شاید تا حالا خیلی‌ها بهش دهن زدن و دیدن توی رختخواب چیز مالی نیست و دیگه سراغش نمیرن
۲- شاید ایدز داره و ملت میدونن و یکی مثل من که بار نمیره خبر نداره
۳- شاید ملت عموماً از نزدیک شدن به آدم‌هایی که خیلی خوشگل هستن میترسن و یه جوری فرض را گذاشتن روی اینکه این یارو باهاشون نمیره
۴- شاید دنبال دوست پسر با کیفیت‌های خیلی بالا میگرده مثلاً خیلی خیلی پولدار یا مثلاً جوون و پولدار یا مثلاً از یه نژاد خاص مثلاً سیاه پوست و اینها
۵- شاید قیافش خیلی جدی بود و باید خودش هم جلو میرفت
۶- شاید از این تیپ‌ها بود که صورت و هیکلشون خیلی خوشگله ولی زیر لباس مثلاً زخمی، مارکی چیزی دارن که ملت بعد از یه بار سکس ولشون میکنن. یا حتی شکستگی آلت. الله اعلم!
۷- و خیلی مواردی که به ذهن من نرسیده هنوز ....

خلاصه نمیدونم چرا اینطوری شد ولی از من به شما نصیحت:

اولاً اگه پارتنر دارید،‌زیاد دور و بر اینجور جاها نگردید چون یه وقت دیدین شیطونه و گول زد. من خیلی عشق‌ها را سراغ دارم که در دالان‌های همین بار به تراژدی تبدیل شدن.

ثانیاً وقتی برای پارتنرطلبی یا cruise میرید سعی کنید که دیگه از اونور بام خوشگلی نیفتید چون آدم شک میکنه که این یارو که اینقده خوشگله چرا باید تنها اینجا باشه :)))
قبلش یه نگاه توی آینه بندازید و اگر دیدین قیافتون خیلی زیادی عالیه یه کم داغونش کنید که طبیعی بنظر بیاید!

پنجشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۹۱

دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد؟

این پست را دارم برای این مینویسم که راجع به یک رابطه صحبت کنم که هنوز دلم را داره فشار میده. امشب دقیقاً میشه ۴ ماه و دو هفته که این رابطه قطع شده.
خوب قطع شده دیگه و نمیتونم بهش بگم رابطه. امیدی هم ندارم که وصل بشه. گرچه امید خوبه ولی خوب من ندارم.
گاهی وقتها اونقدر دلم تنگ میشه که گریه میکنم ولی خوب بارها به دوستام گفتم که کار درست را حضرتش (پارتنرم) میکنه که دیگه نه به اس‌ام‌اسم جواب میده و نه به تلفن و نه ایمیلم. شاید اینطوری زودتر از دلم بیرون بره. خوب شاید چهار ماه خیلی کمه. نمیدونم. 


این عکس بالایی را که دیدم یاد شاسکول‌بازیهامون افتادم. چقدر لذت‌ها که نبردیم از با هم بودن. توی فضا بودیم فی‌الواقع. اینی که توی این عکس هست فی‌الواقع به شما دیدی از ماجراهای ما نمیده.
قطع شدن این رابطه هرچند دردآور بود یه سری چیزها به من یاد داد که دوست دارم اینجا بگم شاید بدرد شما بخوره:

۱- توی یه رابطه سعی نکنید چیزی را توی دلتون نگه دارید و با بهترین شکلی که بلدید با دوستتون درمیون بگذارید.شاید فکر کنید که این کار خیلی ساده هست ولی ایشالا برید توی یه رابطه خواهید دید که از هر کسی برنمیاد. حتی نگذارید دلخوری‌هاتون جمع بشن. کم‌کم دلخوریهاتون را بگید.

۲- همیشه به طرف مقابلتون اجازه‌ی صحبت کردن و دفاع از خودش را بدین. کله‌شقی و خودخواهی قرار نیست شما را به جایی برسونه. دلم میسوزه که جواب منی که بهش اجازه دادم از خودش دفاع کنه و بخشیدمش این نبود که اینطوری باهام حرف نزنه.

۳- به هیچ وجه فکر نکنید که دوستتون علم غیب داره. اگه چیزی ازش انتظار دارید باید بهش بگین.  همین دوست من علاقه داشت که مثلاً بهش بگم Bitch ولی خوب من مثلاً میگفتم Baby و اون خوشش نمیومد یا لذت کافی نمیبرد. و هیچوقت هم بهم نگفت تا بعد از قهرش فهمیدم. ای کاش میگفت!

۴- هیچوقت هیچ‌کسی را به پارتنرتون ترجیح ندید. اصلاً منظورم خیانت و فلان نیست. منظورم اینه که مثلاً غذا خوردن با پارتنرتون را بخاطر ملاقات با یک دوست از دست ندین. یا خواسته‌ی یک دوست قدیمی را به خواسته‌ی پارتنرتون ترجیح ندین. نگذارید هیچ‌کس باعث دلخوریتون از هم بشه. هیچکس! دلخوریتون از دیگران را سر همدیگه خالی نکنید.
 خوب من این اشتباه آخری را کردم. یه دوست قدیمی و سیریش یه مدت مهمون خونه‌ی من بود و خیلی از وقتها بود و باید ازش خواهش میکردیم که لطفاً ما را تنها بگذار چون میخوایم با هم تنها باشیم. پارتنرم حتی از اینکه اون بدونه ما کی‌ها با هم تنها هستیم بدش میومد و خیلی شاکی بود که چرا این هست و چرا من بیرونش نمیکنم؟! من هم از پارتنرم خواهش کردم برای مدتی (که خورد خورد شد دو ماه) حضور اون را اون اطراف تحمل کنه چون یارو پول نداره که بره هتل. برای من مهم نبود راستش که اون احمق پیشمون باشه یا نباشه. دلم به حالش سوخته بود و بهش جای خواب داده بودم تا بتونه کار پیدا کنه. ولی خوب اون هم خورده بود و خوابیده بود و بهش چسبیده بود. خلاصه یه روز که از دست این کنه‌ی سیریش ابله خیلی عصبانی بودم به پارتنرم گفتم که دیگه سمت من پیدات نشه چون ما به هم نمیخوریم. خوب ای کاش نگفته بودم! همش سر اینکه چرا وقتی من نیاز به همدردی دارم و عصبانیم اون بی‌تفاوت نگاه میکنه! خوب اون بی‌تفاوت نبود و من عصبانیتم از دست یکی دیگه را سر اون که خیلی دوستش داشتم خالی کردم. اصلاً همون روز براش دو تا بطری مشروب هدیه گرفته بودم. چرا باید باهاش دعوا میکردم؟؟؟ اون هم دیگه پیشم نیومد. دیگه باهام حرف نزد. هرچند فردای همون روز من اون دوست سیریش احمق را بردم اداره پلیس و ازش تعهد گرفتم که سمت ما پیداش نشه ولی دیگه دیر شده بود. پارتنرم هم اشتباه شماره ۲ را که در بالا ذکر کردم مرتکب شد. بهم اجازه نداد از خودم دفاع کنم. بهم اجازه نداد عذرخواهی کنم. خوب من هنوز دوستش دارم و امیدوارم اگه میتونه کسی را پیدا کنه که بهتر از من ارضاش میکنه بره و از زندگی با اون خوش باشه.
قبل از اومدن اون من داشتم زندگی میکردم و بعد از رفتنش هم نمردم ولی خوب انسان‌ها نباید اینطوری باشن. قبول دارم که من هم بچگی کردم. ولی من بچه‌ای هستم که بعد از یک ساعت و یا نهایتاً یه هفته کاملاً به اشتباهم پی میبرم. رفتار درست با این بچه رفتن و حرف نزدن نیست.


نمیخواستم توی این وبلاگ که باید از خوشحالیام بگم دل کسی را بدرد بیارم! حتی اگه دلتون هم به درد نیومده اصلاً ناراحت نباشید:)) 
این پست را نوشتم که اولاً داد بزنم که من عاشق بودم و عاشق هستم و دلم مثل هر عاشقی تنگ میشه و به این عشقم هم افتخار میکنم! و ثانیاً فکر میکنم که اون چهار تا درسی که در بالا ذکر کردم خیلی ارزشمنده و ممکنه برای هرکسی پیش بیاد. شاید اگر من اینها را میدونستم الآن از عشقم دور نمیفتادم.

دوستتون دارم و امیدوارم که همیشه عاشق باشید و خوشحال :)

شنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۹۰

رابطه‌یابی

فکر میکنم اگر از یه همجنسگرا بپرسیم که چطوری توی ایران بقیه دوستان همجنسگرات را پیدا میکنی؟ خیلی سرراست دو سه تا راه را عنوان میکنه.
معمولاً همجنسگراهای ایرانی یا از طریق منجم و یا از طریق چت‌روم‌های یاهو با هم آشنا میشن و عموماً با هم قرار میذارن. البته شاید یک در میلیون از جمع‌های دوستانه و سربازخانه و خوابگاه دانشجویی و اینجور جاها و با روابط بچه‌گانه هم دو نفر همجنسگرا به هم برسند ولی بدون شک عملی‌ترین راه‌ها همون‌ دوتاست. حالا بماند که توی شهری مثل تهران میشه توی بعضی پارک‌ها هم عرضه سنتی همجنسگراها را داشت، ولی اجازه بدین به راه‌هایی توجه کنیم که هرکی توی بیابون و دهات دور افتاده هم بتونه ازش استفاده کنه.
آهان، داشت یادم میرفت، جدیداً فیسبوک هم اضافه شده. البته جدید جدید هم نیست ولی به قدمت اون دوتا نیست.
حس میکنم دیگه کسی نیست که ندونه توی این سه روش دوست‌یابی بالا، فرآیند تبدیل شده به انجام یه سری پروتکل‌ها. همه چیز قانون داره واسه خودش. اینکه از کجا شروع کنی و به کجا ختم کنی همش بصورت قدم به قدم تعریف شده. 
غالباً اول یه آی‌دی درست میکنی با یک اسم جلف، مردونه، احساسی، باکلاس، سانتی‌مانتال، آناتومیک و یا حتی فیزیولوژیک (هرکدوم بسته به اون چیزهایی که بیشتر براتون توی دوستی و رابطه مهمه، چه میدونم فلان‌جات چقدره یا چقدر طول میکشه تا ارضا بشی)، بعد هم یه چند تا عکس یا کلیپ و یه مقداری صبر و تحمل تا بقول انگلیسی‌ها شکار کنید.

همجنسگراها دیگه براشون مهم نیست که چی هستن. اونی که مهمه اینه که زودتر یا فروکنن و یا فرو بشن در (To Blow or to be Drilled in).
القصه این دنیای مجازی به اونها کمک کرده تا در کمترین فرصت و عموماً بدور از چشم برادران ارزشی همدیگر را در آغوش بگیرند و در دلشان به ریش همه بخندند که چه حالی داد و همانجا یا برای قرارهای بعد تصمیم می‌گیرند و یا به امید آنهایی که آن بیرونند شب را آسوده می‌خوابند که فردا روز از نو و روزی از نو!!
حالا توی تمام این پروسه چند دقیقه اینور و اونور چقدر تأثیر داره نمیدونم ولی حس میکنم همه یه جورایی عجله دارن. از هر ۱۰ نفر که توی چت‌روم یاهو باهات چت میکنن، ۷ نفرشون که کلاً سلام نمیکنن و میرن سر اصل مطلب که میدی یا میکنی؟ بعد تو اولش یه کمی ناراحت میشی و میای خودت را جمع و جور میکنی که یه جواب باکلاس بدی، میگی پوز من فلانه! طرف هم نمیفهمه، اونوقت این حس بهت دست میده که طرف احتملاً توی سوم راهنمایی درجا زده وگرنه هر خری دیگه این روزها تی و بی و وی را میدونه چیه، همونجاست که حس بدی بهت دست میده وقتی فکر میکنی این بابا میره پیش دوستاش سر زمین موقع بیل زدن میگه که جاتون خالی ما رفتیم دیشب یه مهندس را کردیم. آی چقدر میسوزی!!
بعد سعی میکنی ببینی توی شهر شما هستن یا نه!! میبینی طرف مثلاً تهرانه. میگی خوب اینجوری که نمیشه، خیلی دوریم. میگه خوب من میام اونجا. میگی مگه هفته‌ای یا ماهی چند بار میتونی بیای مسافرت. میگه خوب سی‌تو‌سی. اون‌موقع است که متوجه میشی طرف اصلاً توی این باغ‌ها نیست و الآن فقط حشرش بالا زده، می‌گی لامصب من دنبال دوستم. دلم گرفته. می‌خوام با یه گی فقط حرف بزنم. دوست دارم بریم درد دلمون را بهم بگیم. اصلاً دلیل نداره که با هم سکس کنیم. شاید اگه یه روزی با یکی از دوستای هم احساس متوجه شدیم که به هم میخوریم بعدش بریم با هم. 
بعضیاشون شروع میکنن به سکس چت و سعی میکنن همه ماوقع را توضیح بدن که تو حالت بهم میخوره و ایگنور میکنی. و هنوز حس میکنی که چقدر تنهایی.
و چقدر افرادی که سعی میکنن توی روم‌ها برات عکس و فایل بفرستن که تو همشون رو دینای میکنی. تنها خوشحالیت اینه که گهگاهی بعضیا سعی میکنن تو را بوت کنن و چون نمیدونن که تو خیلی خفنی و به این سادگیا بوت نمیشی براشون بیلاخ میفرستی و توی دلت خوشحالی که بهشون آلت زدی، ولی چه فایده که اونها احمق‌تر از اینن که حس هموفوبیاشون را لااقل توی فضای مجازی کنار بذارن.

منجم و فیسبوک هم که هرکدام مثنوی هفتاد من کاغذه تا بخوای بگی چی به چیه. این دوتای اخیر عموماً پر است از آدم‌های اعصاب ندار و نارو خورده و تی‌تیش مامانی که دائم کارشون یا عکس گرفتن از اعضا و جوارحشون و آپلودکردنشه و یا شیر کردن عکس‌ها و کلیپ‌های سکسی. فارغ از اینکه شاید بدن گی‌ها سه قسمت باشد و نه یک قسمت. خیلی از این دوستان فراموش کرده‌اند که غیر از یک‌سوم میانی بدن گی‌ها دو تا یک‌سوم دیگه هم هست که داره فراموش میشه. حس میکنم مغز و قلب ماها توی یک‌سوم میانیمون نیست، هست؟؟

من اگر همجنسگرا نبودم که ابداً برای پیدا کردن دوستانم دنبال چت‌روم‌های یاهو و منجم و فیسبوک نمیرفتم. همینجوریش توی فیسبوک نزدیک ۵۰۰ نفر دوست دارم که همشون را توی دنیای واقعی ملاقات کردم و حداقل شماره تلفن ۲۰۰ تاشون را توی دنیای واقعی دارم که اقلاً با ۱۰۰ نفرشون نون و نمک خوردم و شاید ۳۰ نفرشون دوستای صمیمیم باشن و باید ماهی یک بار یه ارتباطی دوستانه یا کاری با اونها داشته باشم. حالا چی شده که اینقدر از این فضای سایبری مینالم؟؟ بخاطر اینه که اگه برادران ارزشی اینقدر همجنسگرایی را زیرزمینی نمیکردن من میتونستم توی دنیای واقعی هم دوستای همجنسگرای درست و حسابی پیدا کنم و باهاشون ملاقات دوستانه داشته باشم. توی اون ۵۰۰ نفر دوستای فیسبوکیم طبق روش‌های آماراحتمالاتی باید بین ۱۰ تا ۵۰ نفر همجنسگرا یا دوجنسگرا وجود داشته باشه که دیگه من مجبور نباشم درددلم را ببرم پیش اون بابایی که تا پنجم ابتدایی بیشتر کشش نداشته و الان فقط میدونه دنبال یه سوراخه که یه چیزی را بدون کاندوم توش فرو کنه. راستی اصلاً کاندوم چیه؟ تاپ چیه؟ بات چیه؟
خدا لعنت کنه این برادران ارزشی را که غیر از دردسر برای ما ندارن. همین الآنش که بلاگر را فیلتر کردن، باز هم من میام و مینویسم، فقط دردسرم بیشتر شده. خدا همشون را جزای خیر دهاد.

البته یه روش ارتباط همجنسگراها را نگه داشتم تا جدا راجع بهش توضیح بدم. چون فکر میکنم یه تقدس خاصی داره و نباید با کثافت بقیه قاطی بشه. این روشی که دوستش دارم وبلاگ‌نویسیه. راستش تنها جایی که راحت هستی و دوستات همونایین که حرفات را با حوصله میخونن و نظر میدن و درکت میکنن همون فضای وبلاگیه.
درواقع اون بابایی که بجای سلام میگه «از عقب میدی؟» اصلاً حوصلش نمیکشه که بیاد و وبلاگ بخونه. اصلاً طرف سوادش در اون حدی نیست که بتونه بخونه. خیلی هنرکنه بره یاد بگیره که سلام کردن از ادبه. 
خوبی وبلاگ اینه که هرکی از تیریپت یا از حرفات خوشش نمیاد دنبال نمیکنه. خوبی وبلاگ اینه که اونهایی که درد همو میفهمن میتونن همدیگه را پیدا کنن. تنها مشکلی که وبلاگ داره اینه که هنوز وبلاگ نویسی همجنسگرایی توی شهرهای کوچیک و دره‌دهات‌ها رواج پیدا نکرده. به امید روزی که بدون اینها هم بشه بگم همجنسگرا هستم.